فهرست

نمایی از استان

 

زیتَر یِه مِردی بی که هَف دووَر داشت . هَر رو اِی رَه وَ شِکال . هَف کُوگ اِی زَه وَ سی دووَرِلش . تا کباب کنن وُ بِخَرن . یِرو دی دووَرل وَ میرَش گُت : اَی مِرد تو باید یَه فکری سی اِی دووَرل کِنی . یا یَه بلایی سَرشون بِیاری . مِرد گُت : سی چِه ؟ مَه اِینو چه کِردِنه ؟ مَه نَه بَچیل مُونِن. گناه دارِن . زن سی چِه گَپ ادبار اِی زِنی ؟ زن گُت : غیره مُمکِنه . خُدا یَک ، پیر دُو ، باید وابو یا نَوابو . اِی نِنَه بُووَری یه جَی نابلَدی وِل کنی وَ بِیَی . دِلت اِیخُو ، بِخُو ، نیخی نَخُو . هم یِک گُتم : سی چه خومون کُوگَله نَخریم . زن وِل نِکه . تا مِرد راضی وابی . یِروز بُو ، وَ دوُوَرَل گُت : بُو چی یَلتُونَه جَعم کِنیت تا بریم سی بَن . دووَرَل وَ همه جا بی خَوَر ، بِی دَس بُو اُفتان وَ رَه . رَتِن ، رَتِن تا وَیِه دار ، دونی رَسیین . بُو گُت : زی بین بَنِلَه بِچینین . چیِین . طولی نَدا . اُمبلا بُو گُت مُه ایرَم سَر دار اِی تِی نِمِش. اِیشا وَ دومِن جَمع کِنیت . اما نَه سَر تونَه وَ بالا بِگِرین . مُه وُلَت بِرم دَسَ اَوُ . مَشک اَوُیی نه بی خوش بُرد سَردار وَنِک چُوسِمَش کِه . اَوُ تُپ ، تُپ و پی دار اِی رِت . بَعدا چِقَه اَوُ مَشک تَموم وابی . دووَرل سرشوَُن بِلند کِردن . دِیِدن بُوشُونَه نی . هوا هم شُو سِهون وابی یه . دووَرل ناراحت ، سَرگردون وُ نابِلَد . گُتن خُدا اِیما چه کنیم . یِهو یِه داره کِهَنگی تَنَه شَه مِث یَه دَری واز که . دووَرل یکی ، یکی رَهتِن وُری . گِریوِسِن ، گُتن : حتماً اُمشو جونَوَرل اِی خَرنموُن ، یَدَف تنه یِ دار بَهسه وابی . خوشحال و ابی یِن . مَهلی گَسنه شون وابی یِبی . گُتن : خَدا وَ گُسنی چه کنیم . یِهوُ مَتِتی ( ماراتِتی ) که چار تی یَه داشت . خَهکِلَه وَ یه لَت زَه . زِرِ گِل یِه گِرده ی ِ گَپو در آوره . هَمَشُون خَردن سیر وابی یِن . وُری دار سر و صِدای هر چه جوندار بی بِلَند وابی . دُور تا دُور دار جَعم وابِیِه بی یِن . اِی گُتن : بُوایِیا ، بُو اَیِمیزای اَیا . دووَرَل زَهلِشون رَته بی . خُدا نه دار واز وابو . جونَورَل بیان بخَرمون . تا صُب دیار بی یِن . صَب بَی اَفتو دار واز وابی . دُوَرَل وَ دار زَن وَدَر . خُدا نَه شُکر کِردن . اُفتان وَ رَه . رَهتِن تا وِیَه حُونی مَهلی قَشَنگی رسیِن مِنه یِه تُوش یِه دالویِ نِشَسَه بی . دالو دِی آلا زَنگی بِی . دالو سی شُون چَی آوه تا خَردن . اوُسُو رَهتِن مِنه یِه تَکُل گَپویِ . خِشونَه واپوشَنان . تا آلا زَنگی نه بی نشُون . پسین که وابی آلا زَنگی اومَه . گُت : دای بو ایا ، بوی آیمی زا ایا . دِیش گُت : دَیِلتِن نَه بِخَریشُون . آلازَنگی گُت : بُنگِشون کُن . تا بِیان تَیم بوینمشون . 

دالو رَت دووَرَل  آوِه وَ آلازَنگی نِشون دا . زِی بُرد و اپوشِناشون . که نَکنه یَهو بِخَرشون . شوکه وابی . آلازَنگی گُت : کی وَ خُو ، کی دیار.

مَتِتی ( ماراتِتی )  گُت : هَمه وَ خُو ، مِتی دیار . آلازنگی گو سی چِه دیار ؟

مَتِتی ( ماراتِتی) گُت : اوُسو که حوُنِه ی ِ بوُموُن بی یُم . هَف خیگ روغن بالِی سَرمون بی . آلا زنگی رَت هَف خیگ روغن آوِه نِها بالِی سَرشون  . از نو پُرس که : کی وِخوُ ، کی دِیار .

دووَرَل گُتن مَتِتی ( ماراتِتی ) دیاره ؟ آلازنگی گُت : سی چِه دیاره ؟ مَتِتی گُت : اوسو که حونه ی ِ بوُمون بی یِم . هفت اسب سَر کَلَه وُرَشمَه دار بالای سَرمون بی . آلازنگی رَت هَف اسپ زرین کِردَه آوِه ، بَهس بالای سَرشون . پُرس که ؟ کی وَ خُو ، کی دیار. دووَرَل گُتن : مَتِتی دیار . آلازنگی گُت : سی چِه دیار ؟

مَتِتی ( ماراتِتی ) گُت : اوُسو که حونه یِ بوُمون بی یُم . هَف کِلا اَشرفی دوز ، هَف دَس جومَه تُنبون ، هَف مِلکی ، هَف جوُر و بالِی سَرمون بی . آلازنگی رَت همشون آوه . نَها بالِی سَرشون . پُرس که ؟ کی وَ خُو ، کی دیار . دووَرَل گَتن : مَتِتی ( ماراتِتی ) دیار . پُرس که ؟ سی چِه دیار ؟ مَتِتی ( ماراتیتی ) گُت : اوسونی که حونه ی بوُموُن بی یِم . مِن اَلک اَوُ اِی خَردُم . آلازنگی رَت تا سی مَتِتی ( ماراتِتی ) اَوُمِنه  اَلَک بیاره . هر چه که نَتَرس اَوُمِنه اَلَک بیاره . رَه چَسب وَتَه اَلک زَه . اوسوُ اَوُ که مِنِش . گُت : کی وَ خُو ، کی دیار ؟ هیشکَه جواب نَدا . خوشحال وابی . گُت : هَمشون وَ خُویَن . رَت که بِخَرشوُن دِی که دووَرَلَ نی سِه . 

دوُوَرَل لباسِلَه کِردِن وَ بَر . ملکی یَله وَ پا وَرکشیِن . سُوار اَسپَل وابی ین . وُ دَرَتِن . خیگَل روغنَ مِن رَه پی سَرشون رِتِه بی یِن . آلازنگی بُونگ زَه . مَتِتی ( ماراتِتی ) وِیسا تا سی خُداحافظی بیام . مَتِتی ( ماراتِتی ) گُت : زی تَربِیُو . او بَرد سَفی که مِنه رویَه . اِی بینیش ، پاتَه بِنه سَرش . وِرو رَد وابُو . آلازنگی هَمی کارَه که پاش چَرب بی . سُرخَه محکم اُفتا مِنه اَوُ . دووَرَل سالُم رَتِن وَ دین زندگونی  خِشون . دِ ی و بوُشون مَهلی فقیر و بیچاره وابیِن .

 

مَتیل اِیما خَشی ، خَشی 

دَسه گلی وَش بِکشِین

 

 

برگردان به فارسی 

 

 

زمان قدیم مردی بود که هفت دختر داشت . هر روز به شکار کبک می رفت . هفت کبک شکار می کرد برای دخترانش که کباب کنند و بخورند . یک روز مادر دختر ها به همسرش گفت : ای مرد تو باید فکری برای این دخترها بکنی . یا یک بلایی سر آنها بیاوری . مرد گفت : برای چی ؟ مگه اینها چه کار کردند ؟ مگر بچه های ما نیستند ! گناه داره . زن چرا حرف بد میزنی . زن گفت : حرف من یکی است . خدا یک ، پیر ( امامزاده ) دوم ، چه بشود یا نشود ، باید آنها را جای نا آشنا ببری رها کنی و بی خبر به خانه برگردی . چه دلت بخواهد ، چه نخواهد همین که گفتم : برای چه خودمان کبک ها را نخوریم . زن ول کن نبود ! تا مرد راضی شد . یک روز پدر به دختر ها گفت : بابا وسایلتان را جمع کنید . تا برویم برای چیدن بَن ( پسته وحشی ) . دخترهای از همه جا بی خبر . همراه پدر به راه افتادند رفتند و رفتند تا به جنگلی رسیدند . پدر گفت : زود باشید . بَن ها را بچینید . شروع به چیدن بَن کردند ، طولی نکشید دوباره پدر گفت : من به روی درخت میروم تا آن را تکان بدهم . شما هم در پایین میوه ها را جمع کنید اما شما به بالای سرتان نگاه نکنید . من میخواهم آن طرف بروم دستشویی . مرد مشک آب را به بالای درخت برد با نوک چوبی آن را سوراخ کرد . آب قطره قطره به پای درخت می ریخت . بعد از مدتی آب مشک تمام شد . دخترها سرشان را بلند کردند دیدند از پدرشان خبری نیست . هوا هم تاریک و شب سیاه فرا رسیده بود  . دخترها ناراحت ، سرگردان و نابلد . گفتند : خدایا ما چه کنیم ؟! یک دفعه درختی کهنسال تنه اش را به مانند دری باز کرد . دخترها یکی ، یکی به درون آن رفتند . گریه کردند ، گفتند : حتما امشب ما خوراک درندگان می شویم . ناگاه تنۀ درخت بسته شد . آنها خوشحال شدند ، خیلی گرسنه بودند ، گفتند : خدا حالا گرسنگی را چه کنیم ! دختر کوچ که مَتَتِی نام داشت و دارای چها چشم بود . خاک ها را به یک طرف زد . زیر خاک ها یک نان بزرگ در آوردند . همه با هم نان را خوردند و سیر شدند . پشت درخت سر و صدای جانوران درنده بلند شد . دور درخت حلقه زده بودند و می گفتند : بو می آید : بوی آدمیزاد می آید . دخترها ترسیدند از ترس تا صبح بیدار بودند . صبح همراه با طلوع خورشید درخت از هم باز شد . دخترها از تنۀ درخت بیرون آمدند . خدا را شکر کردند و را افتادند . رفتند تا به عمارت قشنگی رسیدند . درون یکی از اتاقها پیرزنی تنها نشسته بود . پیرزن مادر دیوی به نام آلازنگی  بود . پیرزن برای آنها غذا آورد تا خوردند . بعد آنها را درون خمره ای بزرگ قایم کرد . تا آلازنگی آنها را نبیند . عصر که شد آبازَنگی به خانه آمد . گفت : مادر بو می آید . بوی آدمیزاد می آید . 

مادرش گفت : خواهرهایت هستند ، آنها را نخوری . آلازنگی گفت : صدایشان کن ، تا بیایند می خواهم آنها را ببینم . پیرزن رفت دخترها را آورد ، آلازنگی آنها را دید زود آنها را برگرداند و قایمشان کرد تا یک دفعه آلازنگی نتواند آنها را بخورد . شب که شد آلازنگی گفت : کی خواب و کی بیداره ؟

ماه کوچک ( مَتِتی ) گفت : همه به خواب ، مَتِتی بیدار . آلازنگی گفت : برای چه بیداری ؟ مَتِتی گفت : آن موقع که منزل پدرمان بودیم ، هفت مشک روغن بالای سر ما بود . آلازنگی رفت هفت مشک روغن آورد . بالای سر آنها گذاشت . دوباره پرسید : کی خواب و کی بیداره ؟ دخترها گفتند : مَتِتی بیداره . آلازنگی گفت : برای چه بیداره ؟ مَتِتی گفت : آن موقع که منزل پدرمان بودیم هفت اسب با زین و یراق آماده بالای سرمان بود . آلازنگی رفت هفت اسب زین و یراق بسته آورد بالای سرآنها به چوبی بست . پرسید : کی خواب و کی بیداره ، دخترها گفتند : مَتِتی بیداره . آلازنگی گفت : برای چی بیداره ؟ مَتِتی گفت ؟ آن موقع که منزل پدرمان بودیم . هفت کلاه اشرفی دوخته ، هفت دست لباس ، هفت جفت کفش با جوراب بالای سر ما بود . آلازنگی رفت همه را آورد ، گذاشت بر بالای سر آنها . پرسید : کی خواب و کی بیداره ؟ دخترها گفتند : مَتِتی بیداره . آلازنگی پرسید : برای چه بیداره ؟ مَتِتی گفت : آن زمانی که منزل پدرمان بودیم . درون الک آب می خوردیم . آلازنگی رفت تا برای مَتِتی آب درون الک بیاورد . هر چه آب درون الک می کرد به زمین می ریخت . رفت چسب به کف الک مالید . بعد آب درون آن ریخت . پرسید : کی خواب و کی بیداره ؟ هیچکس جواب نداد . خوشحال شد . گفت : همه خوابند . رفت که آنها را بخورد . دید ای داد و بیداد دخترها را نیست . دخترها لباس ها را پوشیدند ، کفش ها را به پا ، سوار بر اسب ها شدند و فرار کردند . توی راه پشت سرشان مشک های روغن را ریختند . آلازنگی بانگ زد ، مَتِتی بایست . تا با تو خداحافظی کنم ، مَتِتی گفت : زودتر بیا . پایت را بگذار روی آنن سنگ سپید که درون رودخانه است . زود رَد شو و بیا . آلازنگی همین کار را کرد . چون کف پاهایش چرب و روغنی بود . روی سنگ لیز خورد و محکم وسط رودخانه افتاد . دخترها سالم به مقصد رسیدند . پدر و مادرشان بسیار فقیر و دردمند شده بودند و حالا از دیدار دخترانشان خوشحال شدند . 

 

داستان ( مَتیل ) ما خوشی ، خوشی 

دستۀ گل به او بدهید 

 

 

 

Comments  

 
#1 لر باغیرت 2015-03-04 12:19
الحق که لری
سی چه منش گشتی متیله.نیابو.تشگرفته
 
 
#2 سسس 2015-07-16 16:59
نتیجه خوبی نداشت فقط برای خواب بچه ه خوب بود
 
 
#3 محمد پ 2015-09-16 09:57
من کارمند دانشگاهم به خدا گریه ام گرفت . وقتی این داستانو خوندم . نه به خاطر داستان بلکه به خاطر خاطره ای که از این داستان داشتم .کوچک بودم و همیشه خواهر و عمویم این داستان را برایم تعریف میکردند یاد یاد یاد اون روزهای قشنگ به خیر. نه خبری از رقابت بود نه بدهکاری نه غیبت نه گرفتاری .حال آسایش است اما ارامش نیست و ما مانده ایم و پز خالی
 
 
#4 آرتين بختيار 12ساله 2016-03-08 20:40
خيلي خو بي
 
 
#5 علی وامقی 2016-12-23 10:22
سلام.
داستان اشکالاتی دارد از جمله :
مادر هفت دختر مرده بود و پدرشان زن دوم اختیار کرده بود و این زن دوم بود که چنین درخواستی کرده بود.
 
 
#6 گل بانو 2017-02-24 22:04
بسیارمتیل نوستالژی بی و دوران کودکیم برگشتم.یادش بخیرواقعا.
 
 
#7 قیصر 2017-04-30 08:47
این داستان کاملا غلط است. :-|