فهرست

نمایی از استان

 

زیتَر مردُم وَ دَس غول وِزر زمین حونَه ای وَراوردِن . دَرِله مُحکِمی هَم اِینهان دَمِه تُووَلشون . موقع خَو درَه قُلف اِی کِردن اِی خوسی یِن . تا غول نَتَره بِخرشون . یه زنی بی . نومِش مَنیجَه بی . مَنیجَه هَف دووَر داشت . هَر شویِ نوبت یِه دووَر بی که دَره بووَنده . شوِیی که نوُبۀ دِووَر کِچکُو نِمکی بی وِ یایِش رَه دَره بووَنده . غول رَه وُری مِن تو . بِلَند گُت : سِلام . مَه ایشا بَد مهمونِید ؟

دِی نِمکی فَهمیکه غول اومه یِه . گُت : نِمکی ، روت سیاه بُو ، نِمکی پَلِت برییَ ، دَرَه نَبَسی نِمکی ، او مَی نِشَسی نِمکی . ایسو وَری شوُم وَش بِده .

غول شوم خَه . گُت : آیَم که وَ حِونهی کسی اِیرَه ، مَه پوشِن وَش نی ین تا بِخوُسه ؟

دی نِمکی گُت : نِمکی روت سیاه بو ، نِمکی پَلِت برییَ ، نِمکی دَرَه نَبَسی ، او مِی نِشَسی . نِمکی اِیسو وَری پوشِن وَش بِیه . نِمکی پوشِن وَش دا .

غول گُت : نِمکی بیو پوشِنَ بوُ وَ سَرم . نِمکی گِریوِس . وَ خُدا التِماس که . خُدا کِمکِش که . زن هُمساشون صِدای گریوَی نِمکی نَه اشنُفت . فَهمی که غول مِنه تو شونِه . زِی یِه خِلَرُف پُر وَ خِرُنگ که . رَه ، رَه . حونَی مَنیجَه ، خِلَرُف تَشَه یِهوُ رِت مِنه سَر و صورتِ غول . غول تَش گِروته در حِین فرار قیرَه اِی زَه و اِی گُت : مَنیجَه نِمکی نَی یُم ، منیجَه نِمکی تَشُم زه . 

 

برگردان به فارسی 

 

در زمان های قدیم مردم از ترس غول ، به جای اینکه روی سطح زمین خانه بسازند . زیر زمین خانه می ساختند . در های محکمی هم برایشان می گذاشتند . هنگام خواب اول در ها را قفل می کردند . بعد می خوابیدند ، تا غول نتواند آنها را بخورد . 

آن زمان زنی بود به نام منیژه . منیژه هفت دختر داشت . هر شب نوبت یک دختر بود که در را ببندد . شبی که نوبت دختر کوچکش به نام نمکی بود ، یادش رفت در را ببندد . غول وارد خانۀ آنها شد ، با صدای بلند گفت : سلام . مگه شماها بد مهمانید ؟ مادر نمکی فهمید غول آمده . گفت : نمکی ، نمکی رویت سیاه باشد ، نمکی گیسویت بریده باشد ، در را نبستی نمکی ! آمدی نشستی نمکی ! حالا بلند شو و به او شام بده . 

غول شام خورد . گفت : آدم که به خانۀ کسی می رود ، باید به او رختخواب بدهند تا بخوابد . مادر نمکی گفت : نَمکی رویت سیاه باشد ، نمکی گیسویت بریده باشد ، نَمکی در را نَبستی ، آمدی نشستی . نمکی حالا بلند شو به او رختخواب بِده تا بخوابد . نمکی رختخواب به او داد . غول گفت : گفت نمکی بیا رختخواب را بینداز . نَمکی گریه کرد . به خدا التماس کرد . خدا کمکش کرد . زن همسایه صدای گریۀ نمکی را شنید . فهمید که غول به خانۀ آنها رفته . زود یک خاک انداز پر از آتش برداشت رفت به منزل منیژه . یک دفعه خاک انداز پر از آتش را به سر و صورت غول ریخت . غول آتش گرفت در حال فرار داد میزد و می گفت : منیژه نمکی را ندیدم . منیژه نمکی آتشم زد . 

 

 

 

 

 

Comments  

 
#1 گل بانو 2017-02-24 22:09
خدااااااای من واقعا عالی بی.آدم لذت ایبره وخوندن ای متیل.نمکی پلت بریه درسته نخوندی ایسو مجبوری شی کنی :lol: