فهرست

نمایی از استان

ضرب المثل


*مِلکی تَنگ پانَه لَه اِی کِنِه ، رَه نَه دِیرتر اِی کِنِه

 


گیوه (کفش ) تنگ پا را لِه می کند ، راه را هم دورتر می کند . کنایه به خیلی چیزهاست.

شعر

يار يار كُوگ مَهس اِيرُو نَخون كه نه مُلك و جاتِه

بَرَه وَ دنا بِخون كه شَونَم سَر بَلگ چَِويل زر پاتِه

 

 

يار يار كبك مست اينجا نغمه سَرنَدِه كه اينجا ملك و جای تو نيست

برو به كوه دنا آواز بخوان كه شبنم بر برگ چويل زير گامت باشد


يَه نَفری بی به نامه كا زَهلِه تِرو . اِی كازَهلِه تِرو از صُب تا پَسين . سال دُوازَه ماه زَحمت اِی كِشی ، كشت و زراعت اِی كِه . همه يوكِه نتيجِی كارش اِيومَه مِنِ دَسش . يه رووَیی اِی يومَه همه شَ سرِ كَف ايبُرد . مَردُم وَ يوكِه وَيَه رووَيی زَهلَش ايرَه . نومِشَ نهان كازَهله تِرو . يَه روز كا زَهلَه تِرورَه مِنِ بيشَه . كه هيمه بياره . دِی هَف فاتيل برنج ، هَف فاتيل گوشت وَ چالِيَه . هَف قليون هم اَمايَه . هَف دوُلَك دوُ ، هف تُنگ شراب سَر سُرفَه نهايَه . اما هيشكَه هم نِيسِه . هَف تكه برنج وَ هَف فاتيل وَرداشت خَه . گوشت ، دو و شراب هم همی طور . هَف پُق و هَف قيلون هم زَه . اوُسو دِی زِر تخت هف كوزِی طلا نهايَه . وَ هَف تا كوزه هَف مُشت طِلا وَ گُرو رِت مِن تُربَش . اوُمَه سی حُونَش . زَنش تا طلايَل دِی گُت : اينِنَ وَكِيَه آوردی ؟ كازَهلَه تِرو سر گذشتَه سيش گُت : زن گُت : حُونَت چوُل . اِينو مال هَف تا ديوِن . الان ب. اِيكشن و اِيان اِی كِشِنت . زيبوُ دَرِ توَن وَراريم . فقط  دِتا كِريسِمَه بِليم . يكی دَمه تو ، يكی پَسِ تو . دِتاموُن أِلَتَه بپاييم . زَز زنِ عاقلی بِی . ديوَل اومَن چی بِخرَن . بوآيمی زای اِشنُفتن . كَلُو وابين . رووَه كه آشپزشون بی . گَت : مُه اِی آيمی زانَه ای شناسُم مث مرگ وَ مُه زَهلَش ايره . زَن يَدف دِی تا خَكه بایِ وُ دير اِيا . نِهِنگ كه وابِين دِی تا رووَه نِهی شش تا ديوه گرز وَ دَس حونی كازَهلَه تِرونَ نِشونشون اِيِيِه . زَن گُت : كا زَهلَه تِرو هَر چی كه مُو وَت گُتم : تو وَ اونو بِگُه : اندی اِی كِشنمون . نَه زَهلَت بِره كه اَندی دَ خُم اِی كِشمِت . گُت : بُنگ بِزَه بُگه : رووَه مُه وَت گُتم : هَف تا ديوَه سيم بيار تا بِكشُم تو شش تاشَ آورديِه . بايد اِيسوُ خِتَه عَوض او يكی بِكِشُم . ديوَل تا گَپِل كازهله تِرونَ اِشنُفتِن . رووَنَ دان  دَمه گُرز . لَه لِوردش كِردنَ كُشتنش . گُتن : ايخاس وَ كُشتَن به يِمون .
ديوَل وَ كازَهلَه تِرو زَهلَشون رَه . هَمَشون دَس نهان مِنِ سينه گُتن : ما در خدمِتِتيم . از او روز كازَهلَه تِرو فَرمونده ی ديوَل وابی . تمام كار و حال زندگی شَ سيش اِی كِردِن . زَنش گُت : فَهمِیی كه آيِم زَهله تِرو نَه آبرو داره نه زِنده يی .

برگردان به فارسی

مرد ترسو
يك نفر بود ، به نام آقایی كه می ترسيد . يا كا ترسو . آقای ترسو از صبح تا غروب ، سال دوازده ماه زحمت می كشيد . كشت و زراعت می كرد . همين كه نتيجۀ كارش را می گرفت ، روباهی می آمد همه را از كف يا از تَه جمع می كرد و می برد . مردم از اينكه اين آقا از روباهی می ترسيد نامش را آقای ترسو گذاشتند . يك روز آقای ترسو  رفت درون بيشه ای هيزم بياورد . ديد هفت پاتيل برنج ، هفت پاتيل گوشت روی اجاق ها گذاشته اند . هفت قليون آماده ، هفت دولچۀ دوغ  و هفت تنگ شراب روی سفره گذاشته شده . اما هيچكس هم آنجا نيست . رفت هفت لقمه از هر هفت پاتيل برنج و هفت پاتيل گوشت  برداشت و خورد از دوغ و شراب هم نوشيد . هفت پُق از هفت قليان  هم كشيد . آن وقت ديد زير تخت هفت كوزۀ طلا گذاشته . از هفت كوزه هفت مشت طلا برداشت و ريخ درون كيسه اش و آمد به خانه . زنش تا طلاها رو ديد گفت : اين ها را از كجا آوردی ؟ مرد ترسو سرگذشت را برای زن گفت : زن گفت : خانه ات ويران ! اين ها مال هفت تا ديو هستند . الانه كه می آيند  و ما را می كشند . زود باش تا در اتاق را با گل و سنگ ببنديم . دَر را بَستند فقط دو تا سوراخ دو طرف در اتاق گذاشتند . يكی جلو اتاق ، يكی پشت آن . دو نفرشان در دو طرف به نگهبانی نشستند . زن ، زنِ عاقل و دانايی بود . ديو ها آمدند كه غذا بخورند ، ناگاه بوی آدميزاد را شنيدند تا فهميدند ديوانه شدند . روباه كه آشپزشان بود گفت : من اين آدميزاد را می شناسم . او مثل مرگ از من می ترسد . زن يك دفعه ديد گرد و خاكی از دور بلند است و به جلو می آيد . نزديك كه شدند ديد روباهی جلوی شش تا ديو گُرز به دست است و دارد خانه ترسو را به آنها نشان می دهد . زن گفت : ترسو هر چه كه من به تو گفتم ، تو به آنها بگو وگرنه آنها هر دويمان را می كشند . نه بترسی وگرنه اين بار خودم تو را می كُشم . گفت : بانگ بزن بگو : روباه من به تو گفته بودم كه هفت تا ديو را برايم بياور تا بِكُشم . تو شش تای آنها را آورده ای . حالا بايد خودت را به جای آن يكی هفتمی بِكُشم . آقای ترسو همه را با صدای بلند از توی سوراخ به روباه گفت : ديوها  تا حرف های ترسو را شنيدند فرصت به روباه ندادند كه حرف بزند . روباه را با گُرزهايشان لِه كردند و كشتند . گفتند : می خواست ما را به كشتن بدهد . ديوها از آقای ترسو خيلی ترسيدند همه آنها دست بر سينه گذاشتند و گفتند : ما برای خدمت گذاری حاضريم . از آن روز به بعد آقای ترسو فرمانده ديوها گرديد . تمامی كار و زندگی اش را برايش انجام می دادند . زنش گفت : فهميدی كه آدم ترسو نه آبرو دارد و نه زندگی .

 

 

 

 

 

Comments  

 
#1 محمد 2017-01-05 17:11
دمت خرنگ کا
 
 
#2 گل بانو 2017-02-24 22:15
بنازم زن زهله ترونه.مردل فقط وبو زنشو زنده ین