فهرست

نمایی از استان

ضرب المثل


*مِلکی تَنگ پانَه لَه اِی کِنِه ، رَه نَه دِیرتر اِی کِنِه

 


گیوه (کفش ) تنگ پا را لِه می کند ، راه را هم دورتر می کند . کنایه به خیلی چیزهاست.

شعر

يار يار كُوگ مَهس اِيرُو نَخون كه نه مُلك و جاتِه

بَرَه وَ دنا بِخون كه شَونَم سَر بَلگ چَِويل زر پاتِه

 

 

يار يار كبك مست اينجا نغمه سَرنَدِه كه اينجا ملك و جای تو نيست

برو به كوه دنا آواز بخوان كه شبنم بر برگ چويل زير گامت باشد

بخشی از کتاب مَــمــیرو

بخشی از کتاب *مــمــیرو*نوشته ی <عطا طاهری بویر احمدی>:

((....پذیرفتم مردم را باید اگاه کرد که خود و دیگران را بشناسند
باید همگان بدانند که انسانند و با هم برابرند و باید همه در شرایط
مساوی بتوانند استعداد های خود را بروز دهند وبرای زندگی بهتر تلاش کنند.باید همه از کار ودسترنج خود بهره ببرند.دست آخر, باید گروهی
فقیر وجمعی ثروتمند نباشند و این شکاف عمیق را از بین برد.

بایدرسیدن به ان جامعه ای که نشانی از کلبه های تاریک تو سری خورده ی

ممیرو ها و کاخ های سر بر آسمان مالک و حاکم نباشند, از پاننشست وپیکار کرد. باید همه بدانند قلم تقدیر, مالکیت کاخ را برای اینها و سَنَد کوخ را برای انها ننوشته است! این افسانه ایست که افسانه پردازان برای پی گم کردن صاحبان مال غارت شده پرداخته اند تا وجدان مال باختگان را آرام سازند!
لَیٌسَ اِلاِنسانِ اِلّا ما سَعی.
باید و باید و باید....
***
لَشِ پازنی به شاخه ی درخت مِهلویی, آویزان بود. آقا شیرو و میر کوچک دل وجگر شکار را به سیخ های چوبی معطر مِهلو, زده بودند.
مشکی آّب بر خم چوبی خشک از ان درخت, آویخته بود. میر قدرت چای درست می کرد و من هم بوته های چَویل و دَرَمه و آویشن چیده, زیر درخت را با آن گیاهان خوشبو فرش میکردم.تفنگ هایمان را در دسترسمان پای تخته سنگی نهاده بودیم. سیخ های کباب بر روی اَنگشتهای هیمه ی خدا کُشته زیر ورو می گردید. شاد بودیم.
دهِ شیخ هابیل و آبادیهای دوردست دیگر, در ته درّه ها مانند قوطیهای کوچک کنار هم دیده می شدند.
خط های دود بسان گیسوان بافته ی دختران ایل, در جهت باد پیچ و تاب می خورد.
انسان ها چون نقطه های ریز ورنگین ومتحرک, جابجا میشدند.
در میان طپش این لحظات زندگی, در چین وشکن های کوهسار و پهنه ی دشت های اندیشه وخاطرم, موج انسان ها پدیدار شدند که هورا کشان و سرود خوانان, تفنگها در دست ومصمم و خشمناک به سوی کاخها و دژ ها هجوم می بردند.
در خلال این پویش های فکر و آرمان , اهنگ زیبا و دلنشینی از نی چوپان, در دور دستها بگوش می رسید. او سرود تِشٌک روز (اشعه ی آفتاب) را می نواخت.
بازتاب آن نوای گیرا و امید بخش در دل کوه, مرا واداشت تا , نا خودآگاه سرود را زمزمه کنم وسایر رفقا هم با سوت و زمزمه مرا یاری کردند.
بافه های آویشَن و دَرَمه و چَویل در بغل, به جنگل انبوه و کرانه ی روشن اسمان می نگرم. می بینم, مَمیرو ها نبرد را شروع کرده اند و آن جنگل انسان های راستین به پیش می تازند!

تِشک روز (تابش آفتاب) ***
سپیده دم, در گرگ ومیش;با خواندن خروس,
بیدار می شویم.
چون سر زَنَد آفتاب و لرزد سبزه, از نسیم صبح,
نبرد را اغاز می کنیم.
***
در خورشیدِ پُر سوزِ نیمروز,
گرما گرم کارزار,
در کشاکش جنگ و ستیز;
جنگ مرگ و زندگی,
نشانه ی شکست;شکست دشمن مردم,
پدیدار می شود.
***
در منظر دید ما, دگر ننشیند انتظار
پرتاب ژوبین رستمی یا پرَِش تیرَکی آرشی
این,فریاد هزاران هزار, آرش و تَهَمتَن است,
در قلب و جوشش نبرد,
بی آه و فسوس و درد, آید به گوش:
غوغای رگبار تیرِ جنگنده مرد,
رزمنده زن.
***
در روشنی زرین آفتاب پسین,
می شوییم زتن,
گرد و خاک و خستگی.
خستگی رزمگاه.
انگه,آرام و آسوده می زنیم دم;
دم آزادی وبـــرادری,دم دوستی و بـــرابـــری.
***
و در زیر آسمان,
آسمان پر ستاره, آبی و قشنگ;
و گذرگاه کهکشان.
و در پرتو ماه بدر, آن شبروی آسمان,
و در جهان لبخند کودکان,
جهان نو,
پُر زگلهای رنگ رنگ;
می رویم به خواب.
امّا نه در سکوت تیرگی
بَل بر موج پویای زندگی,
در بازتابِ شب آیینه یی, از آفتاب زندگی.
***
ما نبرد را بُرده ایم.
آری بُرد ه ایم نبرد را;
در میدان آزمون
میدان سر نوشت.
و بعد,
ساخته ایم کاخهای بزم و زندگی;
بر پایه هایِ شرف و کار ,
وَ ارج مردمی;
به ننگ و عار,
و نه در سایه ی ژوبین جادُوان,
و بــــیداد <<بــــــُت بـــزرگ ; بـــُت بـــُتان.
بـــُـت زمان.>>
***
آری ای دوستان;
من و تو و او, گشته ایم *مــــــا*.
و ما بر روی لاشمُرده های گند جــهل و گرسنگی و زور,
و دگر لاشمُرده ها;
بذر دانش و محبت و امید,
کاشته ایم; برای چه؟
برای آفرینش گلهای بوستان.
***
درود بر تو , ای همنَبَرد
ای جنگجو.
سرخگون باد لاله ای که از خون گرم تو , رُسته است.
سلام بر لاله ای که از خون سرخ تو , شُسته است.
آرام و سر فراز به خواب,
ای جاودانه مرد,
ای جاودانه زن.
ای جنگجو.
یاد پیروزی شما, در اندیشه ی بیدارِ خلق,
و تاریخ روشن زمان, ثبت می شود,
و در دهلیز قلبها,میان زرهِ پولاد سینه ها,
ضبط میشود.
***
و آنست, آن سر چشمه ی جوشان زندگی;
آن موجهای کوهوار پُشت به پُشت,
خروشان و بازتاب رنگِ مردمی.
موجِ هستیِ آزادگان,
و انسان های جاودان
که پُر خروش و جوش به پیش میروند.
***
درود بر تو ای همنَبَرد.
ای جاودانه مرد.
ای جاودانه زن.
ای جنگجو.))
.....

**پایان فروردین 1357**