فهرست

نمایی از استان

ضرب المثل


*مِلکی تَنگ پانَه لَه اِی کِنِه ، رَه نَه دِیرتر اِی کِنِه

 


گیوه (کفش ) تنگ پا را لِه می کند ، راه را هم دورتر می کند . کنایه به خیلی چیزهاست.

شعر

يار يار كُوگ مَهس اِيرُو نَخون كه نه مُلك و جاتِه

بَرَه وَ دنا بِخون كه شَونَم سَر بَلگ چَِويل زر پاتِه

 

 

يار يار كبك مست اينجا نغمه سَرنَدِه كه اينجا ملك و جای تو نيست

برو به كوه دنا آواز بخوان كه شبنم بر برگ چويل زير گامت باشد

قطعه ای از کتاب کوچ کوچ

قطعه ای از کتاب *کوچ کوچ*نوشته ی عطا طاهری بویر احمدی.

**تـــــــلخـــــســــــــرو**
((تلخســــــرو , همان مکان تاریخی , که روزی شهرکی زیبا بود و پایگاه دولتیان زورگو و امنیّه های قلدر و طمعکار.
زمانی هم مرکز و جولانگاه ایل ها بود و خرابه های آن , بار اَنداز خراج و منال و غارت.
روزگاری به نام شهرِ *بازرنـــــــگ* زادگاه سرداران و شهسوارانی , چون بابک , ساسان و اردشیر , در افسانه ها و تاریخ جا باز کرد.
وقتی مردی به نام *مزدکـــــــــ* در این دیار منزلگهی داشت , که هنوز , هم روستائی , همان نام لرزاننده ی دل و جان موبدان و اشراف را از گذشته ی دور , به دوش می کشد.

دورانی , هم ضرب اهنگ گام های دلاوران *آریــــــو برزن* کوه گیلویی , که برای پَس راندن *اسکندر* گُجَسته از در بند پارس:
((بیرَزا , تکاب , نالی)) به نبرد های جانانه ای پرداختند , در این خطه طنین انداز بود.
پایان سخن , این همان سرزمینی است , که افسانه واره های زیبا و حماسی آمیخته به تاریخ شهـــــریار *کی خسرو* وَر جا وند را در گنجینه ی دل خود نگاه داشته و سینه به سینه سپرده میشود و واگو می گردد , تا زنده بماند و همیشه بماند.
آورده اند , که *کَی خُسرو* شهریار نامدار ایران زمین , یادگار سیاوش روشن روان , چون ایرانشهر را از دیوان واَهرمنان پاک نمود , دل آسوده به گاه نشست و فرمان به ((داد)) وَ نیکی راند.
روزی سروشی را از گوش جان بشنید , که به مینو سرای جاودان بشتاب و در کوی فردوس , تدارک برگشت دوباره به گیتی را فراهم ساز.
شهریار با داد ودِهش , کَی خسرو نامدار , پس از نیوشیدن ندای آسمانی , به دشتی زیبا , پُر گل و سبزه و کِشت و درخت , فرود آمد.
اسپهبدان و پهلوانان و یاران و ناموران را بخواند و انجمنی بیاراست.
و آنها را از آن راز سپهـــــــری بیاگاهاند.
سپس بفرمود , تا هریک از لشکریان وبزرگان , اندکی خاک برگیرند , بر روی هم انبارند.
به یاد ان روز خجسته , تَلی به وجود آمد و ((تلخسرو)) نام گرفت.
آنگاه شهریار با فرّ و هوش , بر فراز تل گام نهاد و مردی را , که در آن دشت , به کِشت و وِرز می پرداخت , بخواست و او را شناساند و چنین فرمود:
ای یاران دشمن شکن ! ای نامداران نیک آیین; این گَوِ(gave) کی نژاد *لهراسب* است , از تُخمه ی فریدون با فرّ و داد , که در این دیار به گمنامی می زیَد.
اوست , سزاوار شهریاری و تاج و گاه , که یزدان چنین خواسته است.
از فرمانش سر نپیچید , که او , اَهرمَن و دژ اندیشگان باشد و نگهبان آیین خسروان و پاسدارِ مَرز های ایران زمین ; سرزمینِ پرورنده ی مردان و زنان نیکو منِش.
بزرگان و اِسپهبدان غمین گشتند و کسانی از آنها بر آشفتند , که فرمانی بد آیین از شهریاری چون *کیخسرو * نه سزاست.
اندیشیدند , بسا تاریکی و دژخویی بر روشن روان شهریار , پرده افکنده است! وَ او را از راه راستی و فرزانگی به کژی و فرو افتادگی , کشانده باشد!

از یک سو , جهان پهلوان رُستم تاجبخش , از سوی دیگر گودرز و گیو و توس و زال روی برتافتند .
هم اکنون , جایگاه رفت و ماند آنها , بنام شان همچنان به یادگار مانده است:
خاک ((رستم)) در مَمَسَنی , تَلِ زالی , گَرِ گیو , قلعه ی توس , طایفه ی گودرزی , کَی گیوی و گَردنه ی بیژن در بویر احمد.
دگر پهلوانان , فرمانِ پورِ سیاوش را پذیرفتند و به شهریاری *لهراسب* گردن نهادند , مگر سی سوار سخت دلاور دست از جان شسته , در پیِ *کی خسرو* به سوی قلّه های سر به آسمان بر افراشته ی ((دنا )) بتاختند.
شهریار *کی خسرو* در دامنه ی ((دنا)) یاران پند داد , که برگردند و این پیامی ایزد یست , باید آنرا پذیرا شد , ولی آنها نپذیرفتند و ماندند.
آن دامنه ی کوه , به یاد آن سی ستبر بَر و بُرز , ((سی سَخت)) نامیده شد.
شهریار , همچنان به سوی بلندیهای ((دنا)) اَسب راند.
میان راه , در شیبی تند , بر چشمه ای فرود آمد. تَن و روی را از آن آبِ روشن بِشُست , که چشمه ((بِشو)) نام دارد.
سپس بر فراز سنگی هموار بر آمد به نیایش یزدان پرداخت.
آن سنگ را ((بَرد شاه)) گویند.
در آن هنگام , برف و بوران بسان پَرِ قو , باریدن گرفت و شهریار شتابان , تارک بلندِ رو , به آسمانِ کوه را در پیش گرفت و پیش رفت . هنوز آن راه , به راه ((آسمانی)) مشهور است.
او , از راه آسمانی , به دِم غاری رسید و از آنجا با فرشتگان به آسمان ها رفت , تا کَی باز آید؟!
سواران , شهریار را در باد و بوران و برف , گم کردند.
در گوشه یی بر آن بلندیها به کنکاش وشور نشستند , که چه کنند؟
آن جایگاه نشست را چه کنم گویند .
کم کم , سرما و طوفان برف , آن دلیر مردان را از پا در آورد و همگی مُردند; مگر پورِِ گیو نیزه افکن *بیژن* نامدار , که نفرسود و نیاسود , همچنان رهِ بلندیها را به پیمود , تا خود را به گَردنه ی پای قلّه ها رسانید.
چه کُنَد , که سپاه ِ سپید پوشِ تگرگ و برف , راه بَر او به بست , تا و توانش تمام شد.
به یادِ شهریار مهربان و ایران بزرگـــــــ , سر بر برف های سپید و پیمان نهاد , و جان بداد!
به یاد آن ستُـــــــــرگ مرد , آن« گَردنه را , برای همیشه به نام او , ((بیژن)) یاد می نمایند.
اکنون , ((تَل خسرو)) است و برج و بارویی و خانه ای در دامنه ی آن , در میان درختانی پیر و بی برگ و بَرّ , در صحرایی خاموش و سپید از برف!))