فهرست

نمایی از استان

ضرب المثل


*مِلکی تَنگ پانَه لَه اِی کِنِه ، رَه نَه دِیرتر اِی کِنِه

 


گیوه (کفش ) تنگ پا را لِه می کند ، راه را هم دورتر می کند . کنایه به خیلی چیزهاست.

شعر

يار يار كُوگ مَهس اِيرُو نَخون كه نه مُلك و جاتِه

بَرَه وَ دنا بِخون كه شَونَم سَر بَلگ چَِويل زر پاتِه

 

 

يار يار كبك مست اينجا نغمه سَرنَدِه كه اينجا ملك و جای تو نيست

برو به كوه دنا آواز بخوان كه شبنم بر برگ چويل زير گامت باشد

قطعه ای از کتاب (کی بانو) و (آل)

قطعه ای از کتاب (کی بانو) و (آل) خردادماه 1357 چاپخانه ی یاسوج , به قلم عطــــا طـــــاهــــری.
بویر احمدی
**کــــــــی بــــــانــــــــو**

((....و به یاد آورد روزی را که به شکار رفته بود. در *تُمبداری* و کوه *دَمه* , که آویزه های قوچ گیر داشت.
او , پشت سنگها و بوته ها , کمین می کرد. بزنگاهها و دیدگاهها را پاک می نمود و پیش میرفت.
شنیده بود , که پازنهای کوههای *اَلوَز* و *اِشکر* را رَم داده اند و در کوههای *دَمه* و *ساوِرز* دیده شده اند.
عطر گُلها و گیاهان خوشبوی *بِرک (berk) عنبر* فضا را اشباع کرده بود.
قطعات مانده در برف با حاشیه های سیاه و خاکستری , در آغوش سبزه و گل , دل فریب بود.
قطره آب زلال و بی رنگ از کناره و لبه های برف در جویبارهای باریک و پیچ و خمدار می چکید.
پرندگان رنگین بال خود را در برفاب می تکاندند.پروانه های قشنگ همه رنگ از گلبوته یی به لاله یی و از لاله ها به شکوفه های درختچه های شاداب می پریدند.همه چیز زنده و زیبا بود.
به یاد آورد , کبوتری را که بر شاخه ی *وَهل(سرو کوهی)*, همیشه سبزِ بلندی نشسته بود.

رنگی خاکستری مایل به آبی داشت. پرهای نرم و آبی موّاج گلویش , رنگ برنگ می شد. چقدر زیبا بود.
کبوتر , به اطراف نگاه کرد. پیچید و پروازنمود. معلق زنان در آسمان اوج گرفت.
او , تفنگ را به سینه فشرد. یک چشم را بست با چشم دیگر , کبوتر را در آسمان آبی نشانه گرفت. نَفَس را بند آورد انگشت را به ماشه ی چکاننده بُرد.
صدایی وحشتناک از تفنگ برخاست. آتش و دود از لوله زبانه کشید. صدا بکوه زد , غرّشی شد , در چین و شکن کوهسار پیچید , با بازتاب هایی پیاپی , صخره ها را به ناله واداشت.
پرنده ای تیز پرواز در اوج هوا چرخید و چرخید. از فراز رو , به نشیب فرود امد و بر خار هایِ بوته یِ گَوَنی , فرو افتاد و پر وبال زد!
او , جَلد و چابک , کارد را از گیره ی کمربند جا فشنگی جدا کرد , و به سوی شکار خون آلود شتافت.
در همین لحظه , صدای شهپَر و بال شاهین تیز چَنگی , هوا را شکافت و چون پَرش تیری که از کمان همی گذرد , در یک چشم بهم زدن , کبوتر نگران را از روی گَوَن ربود و اوج گرفت.
او , به خود آمد , تفنگ را به سینه زد. ولی عقاب , از بلندی تیغه ی کوه , گذشته بود.
دست بر پیشانی بُرد , سایبان چشمها کرد. افق دور را نگریست. اثری از صیدِ صیاد ندید. به بوته ی خار گَوَن چشم دوخت , جز چند پَرِ نرم بنفش و آبی , که نسیمی ملایم آنها را میلرزاند و پِشِنگه هایی که نوری سرخ را در دیده می نشاند , نبود ودیگر هیچ!
*کی مهران* پس از یادآوری خاطرات و شرح سوزناک آن , اعضائ نشست را ورانداز نمود سپس با صدایی رسا , به نادانی و تفنگ , آفرینندگان ستم و مرگ برای انسانها , نفرین کرد. و گفت:
((نفرین با و ننگ , بر تفنگی و تفنگداری که جان گَرگ ها و افعی ها و دگر دَرندگان در پناه اوست و کَشنده ی پرندگان زیبا و خوشخوان و آهوان زیبا و آزادند.))
آنگاه برخاست و قد برافراشت , چون رهبری دلسوز و معلمی آگاه و شجاع , حاضران در نشست را مخاطب قرارداد و با هیجان گفت:
((ای انسان های عزیز; با جهل و ناروائیها پیکار کنید. علم بیاموزید. گرد هم آیید , کتاب بخوانید. دانش وآگاهی خود را توسعه دهید , تا توان غلبه بر ناروائیها و نا خوشایندیهای زندگی را بدست آورید.*زنادان بنالد دلِ سنگ و کوه*.))
به دانشجویی از اهل آبادی رو کرد وگفت:((فرزندم , بیاموز و بیاموز ,آنگاه بذر علم آموخته را در کِشتزار زندگی دیگران بپاش. باشد روزی این خارستان نادانی و سکوت را به گلستان آگاهی وآزادی و شادی تبدیل کنی.))
به *مهیار* که کتاب *تکامل* را در دست داشت و خیره به او مینگریست اشاره کرد و چنین گفت:
((برای آموختن و یاد گرفتن , در هر سن و سالی و شرایطی , هیچگاه دیر نیست , که گفته اند:*میاسای زآموختن یک زمان*.))
وَ کلام آخر او :
((بر خلاف عقیده ی *دالو(پیرزن)پریجان ها* دانایان نمی افتند. اگر هم لحظه ای به ناچار نشستند , بر می خیزند و به راه خود ادامه می دهند و نادان ها هستند , که وقتی افتادند هرگز بر نمی خیزند.))

***
*گل پسند* در آن نشست , از شنیدن آن سرگذشت گیرا , اندوهگین بود. از سویی راضی , که در چنین گفت و شنودی و شورایی , شرکت کرده است.
آهسته به خواهرش *ماه پسند* گفت:
((کاشکی بی بی *شاه پسند* خواهرمان اینجا می بود و سخنان *کی مهران* را می شنید , تا دست از رَمالی و فالگیری و خواب دیدن و(آل) گریزی و جنّ گیری , بر می داشت .
و بجای فکر درباره ی دیو و همزاد , که چگونه با آنها , ارتباط برقرار کند و یار شود , با مردم آگاه نشست و برخاست می کرد و از دیو سیرتان شیاد می برید !))
در نشست های بعدی , بی بی *شاه پسند* هم شرکت کرد.
در جلسه ی اول , رشته یی دراز مُهره های مار و دیوانی و چشم زخم و تاسَه و زَر افشان و نمک نَر و خر مهره , به گردنش آویزان کرده بود و لبانش پیوسته می جُنبید.
گویا وِردی را از طلسمی تکرار می کرد و به اطراف خود می دمید....))

پ.ن:تُمبداری , دَمه , ساوِرز , بِرک عنبر , کوه ها و ارتفاعاتی در بویر احمد و چُرام هستند.